فريد الدين العطار النيسابوري

78

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

كاشكى صد چاه بودى جاه نى * خاشه روبى بودمى و شاه نى نيست اين دم هيچ بيرون شو مرا * باز مىخواهند يك يك جو مرا خشك بادا پال و پرِ آن هماى * كو مرا در سايهء خود داد جاى . » حكايت باز باز ، پيش جمع آمد سر فراز * كرد از سرِ معالى پرده باز سينه مىكرد از سپه دارىِ خويش * لاف مىزد از كُله دارىِ خويش گفت من از شوقِ دستِ شهريار * چشم بربستم ز خلقِ روزگار چشم از ان بگرفته‌ام زيرِ كلاه * تا رسد پايم به دستِ پادشاه در ادب خود را بسى پرورده‌ام * همچو مرتاضان رياضت كرده‌ام تا اگر روزى برِ شاهم برند * از رسوم خدمت آگاهم برند من كجا سيمرغ را بينم به خواب * چون كنم بيهوده سوىِ او شتاب ؟ زُقّه‌اى از دستِ شاهم بس بود * در جهان اين پايگاهم بس بود چون ندارم رهروى را پايگاه * سر فرازى مىكنم بر دستِ شاه